" فی الجمله در عهد مامون اصفهبد ملک الجبال شروین فرو رفت و ازو دو پسر ماند : شهریار که پدر ملوک باوند بود بپادشاهی نشست ....... تا هم در آن نزدیک  وندادهروزد بشروین رسید و پسر او قارن بنشست ...... این خبرها بمامون رسید ، پیش ایشان رسول و تشریف فرستاد و نبشت که من عزیمت غزو روم  دارم ،  باید که شما هر دو اصفهبدان بیایید ..... رسول را با بسیار نعمت که داده بودند بازگردانیدند و گفته اصفهبد شهریار بهیچ حال نتواند آمد اما قارن بخدمت پیوندد ، و بر اثر رسول قارن بسیج راه کرد و اصفهبد مدد داد تا بروم رسید ..... قضا را آن روز مصاف داده بودند و مبارزان بمیدان نبرد ناورد میکردند .......... گروهی را بر شکسته و بطریقی از بطارقه روم گرفته و از آن طرف مظفر روی بجانب دیگر آورده ....... عنان مرکب را تیز کرد و اشارت فرمود که در پس من یک مشت بتازید ، و خویشتن را بر قلب ملک الروم زد و علم از جای برداشت و بزوبین علم بدرید ، مامون از قلب خویش بدو پیوست ، سپاه روم بهزیمت شدند و خلیفه فرمود تا سوار زرین سپر را پیش او آورند ...... و معلوم خلیفه گردانید که قارن بن وندادهرمزد است ....... و بنوبتها بتعریض و تصریح تمنی کردند که مسلمان شود تا مولی امیرالمومنین بنویسیم و طبرستان بتو سپاریم ، قبول نکرد  . عاقبت بعهد و استظهار بولایت فرستادند .

چون قارن هلاک گشت  و مازیار بمقام پدر بنشست  اصفهبد شهریار بن شروین طمع در ولایت ایشان کرد و او را میرنجانید تا بدان انجتمید که با یکدیگر مصاف دادند ، شهریار او را بشکست و ولایت بتصرف خویش گرفت ، او بزینهار و امان پیش وندامید بن ونداسفان شد ، شهریار نامه فرستاد که مازیار را بگیرد و بند بر نهد ، نزدیک من فرستد ، وندامید  از حکم شهریار نتوانست گذشت ، مازیار را بگرفت و بندهای محکم بر نهاد ، پیش شهریار فرستاد که معتمدان خود را بفرستد تا بدیشان سپارم ..... مازیار با زنان موکلان حیلت کرد و بندها برداشت و بگریخت ........ و عبدالله بن سعید الحرشی ...... در حق او مبرت و مکرمت فرمود و بمحل خویش فود آورد ، تا وقت آنکه ببغداد میشد او ملازمت نمود و ازو دور نشد ........... خلیفه پدر او قارن را روز مصاف روم دیده بود و شناخته فرمود مسلمانی برو عرض دارند ، مازیار اسلام قبول کرد و مامون او را محمد مولی امیرالمونین نام نهاد و کنیت ابوالحسن ، و ماهی چند برین آمد ، اصفهبد شهریار بطبرستان در گذشت ، فرزندان بسیار ازر بماند ........... اتباع او بیشتر ازو متنفر شدند ...... و پیش مامون شکایتها از وی نبشتند ...... مامون بکهستان ( مازیار ) را نامزد کرد و موسی بن حفض را بهامون ، و خلیفه بر موسی حفص خشم گرفته بود و او را از ولایتی معزول کرده ، پیش مازیار آمد و با او عهد نهاد ........ چون با همدیگر بطبرستان رسیدند بر مازیار خلق جمع شدند .

...... و بطلب شاپور( پسر اصفهبد شهریار ) بپریم ( واقع در 65 کیلومتری ساری امروز ) شد و با او مصاف داد و او را بگرفت .... و پیش موسی فرستاد ..... شاپور چون بدانست که مازیار او را بخواهد کشت پنهان بموسی قاصد فرستاد که ..... ترا صد هزار درهم خدمت کنم ، موسی جواب داد که طریق خلاص تو آنست که گویی مسلمان شدم و مولی امیرالمومنین ام ....... چون مازیار را دید ازو باستنطاق سوال کرد که اگر شاپور اسلام پذیرد و صدهزار درهم خدمت کند خلیفه را چه گویی ، مازیار خاموش می بود ..... آن شب سر شاپور بر فرمود گرفت و بامداد پیش موسی فرستاد ، موسی یو متغیر شد ........ و عهد تازه کردند و چهار سال طبرستان برین قرار بماند تا موسی فرمان یافت و محمد بن موسی بعوض پدر بنشست و مازیار ازو حسابی نگرفت و بکوه و دشت حکم او یکسان شد  .

و برادر شاپور قارن بن اصفهبد شهریار با جمله باوندان و مرزبانان رزمیخواست  و فرشواد و مرزبان تمیشه برو کینه ور گشتند و شکایت ظلم و تغلب او بمامون نبشته تا مثال رسید که مازیار بحضرت آید

جواب نوشت که من این ساعت بغزو دیالم مشغولم و لشگر بر گرفت ، بچالوس شد و از جمله معارف و ارباب آن نواحی نوا بستد و بضرورت همه مطیع او بایستند بود ، خلیفه بایست بمدارا و لطف او را بدست آورد ، ........ پیش او فرستاد تا او را بحضرت برند ، مازیار ازین آگاه شد ، هرکه بطبرستان زوبینی بر توانست گرفت بدرگاه خویش جمع کرد و یحیی بن روزبهان و ابراهیم بن ابله را تا به ری باستقبال ایشان فرستاد و فرمود که براه سواته کوه و کالبذرچه و کندی آب ببیراه و شکستها آنجا که بر اسب نتوان نشست در آوردند و بمحنتهای بسیار بعد چند روز چون بهرمزد آباد بدو رسیدند و چندان عدد خلایق و انبوه اجناس و اصناف آدمی بدرگاه او بدیدند از صعوبت طرق و مهالک و بسیاری عدد حشم ممالک او شگفت ماندند  ......... عاقبت علل و بهانه پیش آورد ....... و قاضی آمل و قاضی رویان را با ایشان گسیل کرد .

و چون ببغداد رسیدند و دریافت ملاقات خلیفه میسر شد از ایشان حال طاعت و سیرت مازیار پرسید ، بخلاف راستی عرض داشتند تا هر دو بیرون آمدند ........ قاضی آمل ببارگاه توقف نمود ...... بخدمت تو میرسانم که او خلع طاعت کرده است و همان زنار زراتشتی بر میان بسته و با مسلمانان جور و استخفاف میکند ...... مامون بر عزیمت روم ساختگیها کرده بود و براه ایستاده، قاضی را گفت میباید ساخت تا وقت مراجعت من که این مهم بر من عظیم تر است .

مازیار خبر رفتن خلیفه بروم یافت ، چون گرگ ضاری اهل آمل و ساری را بخوردن گرفت مردم رویان از ظلم او بجان آمدند ، با همدیگر تعبیت کردند و موافقت نموده ، بهر موضع که او را عاملی بود جمله را کشته ، و بسفوح آمل خلیل بن ونداسفان گفتند مهتری بود فرستاده او را یار و معین ساختند ......... این خبر بساری بمازیار بردند ، حشم جمع کرد و بآمل آمد ، اهل شهر دروازه ببستند و مردم رستاق را بشهر آورده و پیش محمد بن موسی شدند که قاضی مازیار پیش خلیفه آمد و خلع طاعت او معلوم کرد و اجازت یافت که ما او را بکشیم .... محمد نیز یار ایشان شد

مازیار در حال پیش خلیفه مسرعی روانه کرد و نمود که مردم آمل و رویان و ثغر چالوس خلع طاعت امیرالمومنین کردند و محمد بن موسی را فریفته و یاور گرفته و علویی را بخلافت نشانده و شعار سپید گردانیده ........ بعد هشت ماه شهر آمل بقهر بستد ....... پیش خلیفه فتح نامه فرستاد ، مامون محمد بن سعید را فرمود بطبرستان شود و حال خروج و خلع طاعت بداند و معلوم کند که این علوی کیست و چون بطبرستان آمده ، واقف گشت ، باز نمود که مازیار آنچه باحوال علوی نبشت دروغ بود ......... و محمد بن موسی خدمتی نبشت که اهل ولایت با مازیار حرب باجازت من کردند و قاضی آمل مرا چنین گفته بود ، خلیفه چون نبشته ها بخواند بر محمد بن موسی خشم گرفت و مثال داد که دشت و کوه طبرستان بمازیار سپارد ..... مثال بمازیار آوردند بشهر آمل منادی فرمود تا جمله معارف و اعیان و منظوران و مشهوران ولایت آمل بمقصوره جمع شوند ، و محمد بن موسی را نیز حاضر کرد و همه را از آن موضع در پیش افکند و او بدنبال ایستاده ، میبرد تا ....... چنان شدند که محمد بن موسی و برادر او را خلاف حصیر پاره و خشتی که زیر سر گرفتی نماند ." ( ص198تا 211)

و چون مامون بگذشتگان پیوست ( سال 212 شمسی ) برادر او ابراهیم المعتصم با او بود بخلافت برو بیعت کردند ، و عبدالله طاهر را بخراسان احوال مازیار و بدسیرتی و نامسلمانی او باز نمودند ........ مازیار بابک مزدکی و دیگر ذمیان مجوس را عملها داد و حکم بر مسلمانان تا مسجدها خراب میکردند و آثار اسلام را محو میفرمودند " (ص212) .

چون معتصم از حال مازیار واقف گشت جواب فرمود نبشته عبدالله را که بطبرستان شود و او را بدست آورد ، عبدالله طاهر عم خویش الحسن بن الحسین ( برادر طاهربن حسین فاتح ایرانی بغداد و قاتل محمد امین ) را پیش خلیفه فرستاد و درخواست کرد تا از جانب عراق او را مدد دهد ، محمد بن ابراهیم را با عم عبدالله گسیل کردند ، چون لشگر خراسان بتمیشه رسیدند جمله کهستانها را لشکر گرفته بودند و اهل ولایت مازیار را باز گذاشتند و بعبدالله طاهر وعم او پیوسته تا بهر موضع که مازیار فرود آمدی ناگاه بسر او می بردند ، عاقبه الامر گرفتار آمد و عبدالله او را در صندوق بست که بجز موضع چشم هیچ گشاده نبود و بر استری نهاده روی بعراق آورد " ( 219) .

" فرمود تا فقهای بغداد را بیاورند و بفتوی ایشان اول حد فرمود زد چندانکه جانش برآمد و بعد از آن جثه او را بحظیره بابل بردار کردند ........ و پادشاهی مازیار بدشت و کوه طبرستان هفت سال بود و بعد ازو کهستان به بنداربن موزه افتاد و الحسن بن الحسین بن مصعب عم عبدالله طاهر را بپادشاهی طبرستان پدید آوردند ........ و محمد بن ابراهیم را مسبب و مستخرج اموال مازیار گردانیده بود و بسیار کس را بدان حوالت هلاک کرده بودند ، در سنه ذی الحجه سنه ست و عشرین و ماتین(220شمسی) الحسن بن الحسین فرمان یافت و بعوض او طاهر بن عبدالله بن طاهر بطبرستان آمد ، یک سال و سه ماه پادشاهی او را بود تا از خراسان خبر وفات پدر او عبدالله رسید برادر خویش محمد بن عبدالله را بنشاند و او بخراسان شد هفت سال پادشاهی کرد و عناب بن الورقاء الشیبانی با طاهر بن عبدالله بطبرستان میبود .

درصفر سنه سبع و ثلاثین و ماتین ( شهریور 230شمسی) محمد بن عبدالله ببغداد شد ، سلیمان بن عبدالله را بطبرستان پدید آوردند ، دو سه سال زندگانی باحتیاط کرد تا در سنه اربعین و ماتین ( 233خورشیدی)  ..... معتصم درین سال خادمی را از کبار درگاه پیش اصفهبد قارن بن شهریار ملک الجبال فرستاد بتهنیت آنکه اسلام قبول کرده بود و زنار او فرمود گسست  و محمد بن عیسی بنیابت طاهر طبرستان بعدل و انصاف بیاراست و بدع و جور برداشت تا دیگر باره سلیمان بن عبدالله را باز فرستادند ، عبدالله قریش را نیابت داد و بآمل مدتی ، و بعد او اسد بن جندان را و مردم آمل استقبال کردند ....... بعد مدتی سلیمان او را معزول کرد از ولایت آمل و محمد بن اوس را نصب فرمود و رویان و چالوس با هم ضم گردانید ، محمد پسر خویش احمد را بثغر چالوس چالوس بنشاند و کلار نیز بدو سپرد و ظلم و استهزاء و استخفاف بجایی رسانیدند که مردم جمله املاک بفروختند و کسانی که ثروتی داشتند خانه باز گذاشتند و به ولایات دیگر نقل کرده ، هر سال سه خراج ستندی یکی برای محمد بن اوس و یکی برای پسر او و دیگری برای مجوسی که وزیر ایشان بود " ( ص 223) .

 

"و در این تاریخ ( 226شمسی ) خلافت بغداد به جعفر المتوکل افتاد و او وزیری داشت عبدالله بن یحیی بن خاقان ، ناصبی مذهب بود ، همیشه بر سفک دماء آل رسول علیهم السلام او را تحریص کردی و بدیهای او را نهایت نیست تا بحدی که مقابر شهداء کربلا را خراب کرد و آب فرمود بست و بکشت زار کرد و جهودان را آنجا فرستاد و برگماشت تا اگر مسلمانی بزیارت شود بگیرند و هلاک و هلاک کنند (سال229 شمسی)....... آورده اند که چون متوکل بخلافت بنشست همچنانکه کسی را بهوس شکار و سایر ملاهی میل باشد او را میل بدان بود که سادات آل رسول را هلاک کند" (ص 224) .

" فی الجمله سادات علویه بعهد او بکنجها و بوادی و خرابیها متواری بودند تا او نیز گذشت( در سال 240 شمسی به قتل رسید ) و پادشاهی میان سه پسر قسمت کرد ، مهتر ایشان منتصر بخلافت نشست " (ص226) .