مسلمان شدن مردم مازندران - قسمت دوم

" پس اول والی از قبل بنوالعباس بطبرستان ابوالخصیب بود و اول عمارت که اهل اسلام فرمودند مسجد جامع ساری ابوالخصیب فرمود روز دوشنبه ماه آبان سال بر صد و چهل و چهار( 140 شمسی )، از فتح طبرستان او بآمل دو سال پادشاهی کرد بعد ازو ابوخزیمه را فرستادند در سنه اربعین و مایه (142شمسی) ، بسیاری از وجوه و اعیان گبرگان ( زرتشتیان )  قتل کرد و دو سال طبرستان داشت تا ابوالعباس طوسی را فرستادند  " . (ص178).

" بعد یکسال ... او را معزول کردند و روح بن حاتم بن قیصر بن مهلب سنه تسع و اربعین و مایه ( 145 شمسی ) بعوض او فرستاده جور و ظلم و بیحرمتی کرد ، بعد پنج سال حال او عرض داشتند بعوض او خالد بن برمک الکاتب را بفرستادند ..... چهار سال پادشاهی کرد ..... و زندگانی با اهل ولایت برفق و مجامله پیش یرد تا خلیفه او را باز خواند و بعوض او عمر ابن هاعلا را پدید آوردند و در این تاریخ پادشاه شهریار کوه اصفهبد شروین باوند بود مصاف داد و او را را بشکست و شهرهایی که خالد برمک بکوه پدید آورده بود خراب گردانید ( ص 181).

تا منصور خلیفه را وفات رسید ( 154 شمسی ) و مهدی بخلافت بنشست ، برو عرض داشتند که عمر بن العلاء دختر مهرویه را بخواست ، مهدی خشم گرفت معزول گردانید ........ سعید بن دعلج را بعوض او فرستادند ، سه سال والی بود ( دوسال و سه ماه ) ، .... تا او را بازخواندند و نوبتی دیگر عمر بن العلاء را باز فرستاده ،  ..... و در این سال زلزله عظیم بود و احمد حنبل که مجتهد قومی است فتوی کرد ببغداد از اهل طبرستان خراج میباید ستد و ده یک از حبوب ، بحکم آنکه ولایت به قهر ستدند ، و چون یک سال از ولایت عمربن العلاء بر آمد معزول کردند و نمر بن سنان را فرستادند با اهل طبرستان مسامحت کرد تا بعد او عبدالحمید مضروب آمد و بدعت احداث فرمود و در خراج و جبایت آن ظلم روا داشت ، مردم بستوه آمدند " ( ص 182)

" مردم کوه اومیدوار ونداهرمزد پیش او شدند و حکایت ظلم ولاه خلیفه و تحکمهای ایشان با او گفته و ازو درخواست کرده که اگر تو بدین کار اقدام نمایی ما همه در فرمان و مطاوعت جان فدا کنیم مگر کهستان را از جور و ناجوانمردی ایشان مسلم گردانیم و تو نیز بملک پدران رسی ، گفت اول بدین مهم با اصفهبد شروین مشورت باید کرد و از مصمغان ولاش بیعت طلبید ......... هردو با اجابت و تحریص رغبت کردند ...... با جمله اهل ولایت وعده نهاده که در فلان روز در فلان ساعت هر طبرستانی را که چشم بر کسان خلیفه افتد بشهر و رستاق و بازار و گرمابه و راهگذار بگیرند و در حال بکشند ....... و بجایی رسید که زنان  شوهران را از ریش گرفته بیرون می آوردند و بکسان او سپرده گردن میزدند ، بیک روز طبرستان از اصحاب خلیفه خالی شد " .

خلیفه حمادبن عمر الذهلی و خالدبن برمک را به ری فرستاده بود ، از این حال خبر یافتند و پیش خلیفه صورت واقعه نبشته ، و سالم فرغانی را .... گسیل کرد ، چون به حضرت رسید و حال عرض داشت از خجالت خلیفه گفت آخر کسی نباشد بطبرستان رود و سر ونداد هرمزد پیش من آورد ، سالم گفت اگر امیرالمومنین مدد دهد من بروم ، فرمود تا مردان بگزینند و او را روانه کرد ، چونکه بطبرستان رسید بصحرای اصرم فرود آمد ، ونداد هرمزد پیش باز آمد با حشمی بسیار ...... هفت روز بود که بشراب مشغول بود ، چون دیده بان لشکر دید و آواز بر آورد سالم برخاست و سلاح پوشید ، وندااومید با حشم در سرای او گرفته بود ........ شمشیری برمیان سالم زد ، کشته از اسب در افتاد ...... و این سالم را خلیفه با هزار سوار برابر نهادی  " (ص 183تا 185).

"چون خبر سالم به خلیفه رسید تافته شد و امیری از امرای درگاه فراشه نام با ده هزار مرد ترتیب کرد و بطبرستان فرستاد ......... ونداد هرمزد فرموده بود که البته هیچ آفریده براه ایشان مایستد و بگذارید تا دلیر شوند و از ما حسابی نگیرند ....... و پیش اصفهبد شروین فرستاد به پریم و کیسمانان ( از مناطق سوادکوه فعلی ) تا او نیز بیاید و یاری دهد ، اصفهبد شروین تهاون و مماطله نمود تا فراشه برو گمان ضعف و بیچارگی برد که پیش نیاید ، وندادهرمزد چهاصد بوق و چهارصد طبل راست کرد .......... و چهارهزار نفر حشم جمع کرد از زن و مرد و هریک را تبری و دهره ( داس مخصوص درو برنج) بدست داد ، گفت من با صد مرد بیرون خواهم شد و خویش را بفراشه نمود ، چون ایشان مرا ببیند پشت بر گردانم تا بقفای ما امید نصرت بیایند ، شما همچنین صف کشیده از هر دو جانب خاموش باشید تا ایشان تمام درون کمین آیند ، چون من طبل باز فرو کوبم چهارصد بوق دمیدن و طبل زدن گیرید و چهار هزار درخت بریدن تا چنان سازیم که یک تن بیرون نشوند ،

همچنانکه گفت فراشه را با لشکر او در کمین آورد و چون آوازهای بوق و طبل و تبر و دهره از دو جانب بیک بار بگوش ایشان رسید متحیر و سراسیمه شدند و گمان افتاد صاعقه قیامتست ، آن چهارصد مرد خویشان و معتمدان اصفهبد شمشیرها در نهادند ، بیک لحظه دو هزار مرد را فرو آورده ، فراشه را گرفته پیش اصفهبد بردند گردن بفرمود زد " ( 185و186)

" فی الجمله خبر قتل فراشه بمهدی رسید روح بن حاتم  را فرستاد ، او ظالم و بدسیرت بود ..... بعد از او خالد بن برمک را فرستادند ، با وندادهرمزد دوستی و مخالصت نمود و کهستان بدو باز گذاشت و مردم او بر کسان خلیفه مسلط بودند تا او را معزول کردند از آمل حرکت کوچ فرمود ...... بعوض او دیگر باره عمربن العلاء رابطبرستان فرستادند بیامد و با وندادهرمزد خصومت پیش گرفت و جمله کهستان از او باز ستد و چنان خلق گردانید که بآبادانی قرار نتوانست گرفت ،....... وندادهرمزد را کمین فرمود کرد و همه با او بگفت و این جماعت را بدست شمشیر داد و در میانه او بگریخت ، عمر بن العلاء با تنی چند از آنجا مقهور بازگشت ، مهدی خلیفه برو متغیر گشت .(ص 187)

تمیم بن سنان را بفرستاد باونداد هرمزد صلح کرد ، خلیفه را باز نمودند یزید بن مرید و حسن بن قحطبه را بفرستا و بولایت آمدند و با او ( وندادهرمزد )حربها پیوسته و برو غالب گشته و جمله ولایت به تصرف خویش گرفته و بسیار مردان او را کشته ........ او عاجز وتنها با تنی چند ببیشه ها متواری میبود تا خلیفه پسر خویش هادی لقب موسی بن مهدی را بگرگان فرستاد ، ....... تا وندادهرمزد پیش او رفت و موسی مقدم او غنیمت شمرد و بیزید مثال نبشت تا کهستان او را مسلم دارد و از گرگان کوچ کرد ...... وندادهرمزد را با خویش میبرد در راه خبر وفات مهدی رسید ، بتعجیل ببغداد رفت و بخلافت بنشست .

مدتی برین برآمد برادری بود کهتر از وندادهرمزد ، ونداسفان نام ، بهرام فیروز را که بگرگان بر دست خلیفه مسلمان شده بود گردن بزد ، این حال بر خلیفه  عرض داشتند ، فرمود تا وندادهرمزد را بیاورند و پیش او بقصاص آن مرد بکشند ، چون آوردند .... دانست بخواهد کشت .... گفت من در دست امیرالمومنین ام کار کشتن من تعذری ندارد و فوت نشود اما ونداسفان بنده امیرالمومنین را برای آن کشت تا تو بعوض آن مرا فرمایی کشت و کهستان ملک او گردد ، اگر امیر المومنین ...... مرا فرستد تا او را سر بردارم و بحضرت آرم ...... و فرمود که او را بآتشکده برند و سوگند دهند ..... چون سنب اسبش بخاک طبرستان رسید بزیر آمد و سر بسجده بر زمین نهاد و پیش ونداسفان فرستاد که بگوشه شود چنانکه البته مرانبیند و نزد من نیاید ، تا موسی زنده بود چنین کردند .

تا در یک شب موسی فرمان یافت و هرون بنشست و مامون در وجود آمد و او را هارون الرشید گفتند ، مردی لجوج و کینه دوست و ستیزه کار ، سلیمان بن منصور را بطبرستان فرستاد ، هشت ماه والی بود ، بعد ازو هانی بن هانی را و او مردی مصلح بود و عادل ، ولایت ایمن داشت و با وندادامید صلح کرد ، او را معزول کردند و عبدالله بن قحطبه را فرستادند و بعد او عثمان بن نهیک را که بانی جامع آمل بود ، و بعد ازو سعید بن سلم ..... چون شش ماه بگذشت بعوض او پسران عبدالعزیز حماد و عبدالله را فرستاد که ده ماه بر آمد ، المثنی بن الحجاج سنه سبع و سبعین و مایه (172 شمسی) رسید یک سال و چهار ماه والی بود در سنه ثمان عبدالملک بن القعقاع را فرستادند یک سال بماند و عمارت حصار آمل و ساری را مرمتها کرد ....... بعد او عبدالله بن خازم را فرستادند " ( 188و189) .

" بعد او مردم شالوس و رویان خروج کردند و نایب او سلام نام داشت و بلقب سیاه مرد ، از ولایت براندند و با دیالم ساخته و عهد پیوسته و زنی خوب بکلار بود ، آنرا بگرفتند تا فساد کنند ، زن خویشتن در جوی انداخت ، آب زن را هلاک کرد ، نایب عبدالله که بکجور بود این حالها او را باز نمود ، هم در لحظه برفور بچالوس تاخت ، صدام نام قاضی بود که گفتند فتنه ها او انگیخته است .... متواری گشت و ازو بگریخت ..... مردم قاضی را بدست باز دادند ، سه شبانروز بدرخت باز کرده داشت و فرمود جمله مردم آن ناحیت بیایند تا مرادهای شما بدهم .... هر کسی بنشاط و امید روی بدو نهادند ، همه سرایها بست و موکلان برگماشت ، روضان بود نماز شام ناگزارده بر پشت اسب روزه بگشود ، بباغی فرستاد تا خوشه انگور آوردند و نانی بدست گرفت و میخورد و یک یک را از آن سرایها بیرون آوردند گردن میفرمود زد ...... روز را از جمله آن قوم هیچ نمانده بودند  .

و از آنجا به سعید آباد شد ، مردم را از حصنی که در آنجا بودند بیرون آورد بقهر ، تا آخر ایشان جمله بکشت و دیه خراب کرد چنانکه سالها هیچ آدمی را مقام نبود و وطن نساختند .

تا هارون او را معزول کرد و ولایت طبرستان بمحمدبن یحیی بن خالد برمکی و برادر او موسی داد ...... بطبرستان محمد و موسی مستقر ساختند و ملکهای ارباب بقهر میخریدند و تغلبها کردند و هر کجا دختری خوب ............ از خوف فضل و جعفر کسی را زهره آن نبود که ظلم ایشان بر هارون عرض دارد تا هارون بر جعفر خشم گرفت و استیصال ایشان فرمود " ( ص189و190).

" بعد برامکه بطبرستان جهضم بن جناب را فرستادند و چون او را معزول کردند احمد بن الحجاج را بعد او خلیفه بن سعید بن هروی الجوهری را ، چون بآمل رسید مهرویه الرازی را بنیابت خویش نصب فرمود و او بگرگان رفت و درین مدتها که یاد رفت ملک الجبال اصفهبد شروین باوند و وندادهرمزد موافق بودند با یکدیگر چنانکه از تمیشه تا رویان بی اجازت ایشان کسی از هامون پای ببالا نتوانستی نهاد ، همه کهستانها بتصرف ایشان بود و مسلمانان را چون وفات رسیدی نگذاشتندی بخاک ولایت ایشان دفن کنند .

تا خلیفه بن سعید بساری رسید و خواست پسر عم خویش را که نافع نام بود خلیفه خویش گرداند ، مردم اصفهبد شروین بشب بزیر آمدند و بسر او رفته او را کشته ، خلیفه بساری مقام ساخت و پیش مهرویه بآمل نبشت که احتیاط کند ، مردم طبرستان در حرکت آمدند ، او بر ملآ خلق آن نبشته خواند و گفت مردم آمل در همه جهان کیستند سیر خوارانرا زهره حرکت باشد ، اسفاهیان آمل از آن شتم او طیره شدند و چون شب آمد بسرای او رفته و سرش بریده و یک دسته سیر در اسفل او زده و میدان بازار آورده و عبرت را بچهار راه انداخته .

این خبر به خلیفه رسید که اهل طبرستان خروج کردند اما مال بیت المال برنداشتند .... و تصرف نفرموده ، گفت خلع طاعت نیست الا آنکه والی ظالم بود دفع ظلم واجبست ، عبدالله بن سعید الحرشی را بفرستاد ، جمله مردم باستقبال او شدند و او را باعزاز در ولایت آورده سه سال و چهارماه والی بود....... و در سنه سبع و ثمانین ( 201 شمسی) بود که بنیابت خویش جعفربن هارون نام را بجبایت خراج و مساح فرستاد بدیه های ونداسفان ، چون آنجا شد و مال حاصل کرد ونداسفان بیامد و بزوبین او را بکشت ، چهل مرد که با او بودند بگریختند پیش عبدالله آمده و معلوم گردانیده ، واقعه حال پیش منصور نبشت .... آوازه افتاد که خلیفه بعراق رسید ، .... از ساری به ری شد ، خلیفه آنجا بود قاضی ابوالبحتری و.... پیش اصفهبد شروین و وندادهرمزد فرستاد تا از طاعت ایشان معلوم کند ....... چون بحضرت شدند عرض داشتند آنچه ونداسفان کرد بی اشارت و مشورت ایشان بود ..........خلیفه چون این سخن بشنید از شهر ری کوچ کرد ...... پیش اصفهبد شروین و وندادهرمزد مثال فرمود نبشت که بخدمت آیند آ ایشان بجواب نبشتند ما در طاعت و وفای امیر المومنین میباشیم اما ما را گرو بفرستد تا امانی باشد آن وقت بیاییم ، خلیفه خشم گرفت و گفت مسلمانان را بگرو گبرکان چگونه دهم  ، ..... پیش اصفهبد شروین و وندادهرمزد فرستاد که یا بخدمت آیند و اگر نه حرب را بسازند ......  وندادهرمزد برفت و اصفهبد شروین گفت من رنجورم نتوانم آمد ، چون قاصد بدیشان رسید وندادهرمزد بزرگان خلیفه را گفت هر حکم بر اصفهبد شروین فرمایند من منقادم و عهده من ،

تا هرثمه بن اعین با نعیم بن خازم قرار نهاد که ما چون بهم جمع شویم از میان ما بیرون و از پس قفا او را شمشیری بسر فرو گذارد که خلیفه جز بکشتن او راضی نباشد ....... اصفهبد وندادهرمزد عظیم هوشیار و متیقظ بود ، عنان باز کشید و گفت ترا بر قرار باید بود ، اصحاب عذر خواستند و نعیم را به میان آورده و بعهد و سوگند وندادهرمزد را پیش خلیفه برده ، مدتی آنجا بماند .......... و فرمود که حاجت خواهد ، وندادهرمزد گفت مرا از عبدالله بن سعید عفو فرماید ، هارون با تشریف او را گسیل کرد و هرثمه را با او بفرستاد تا پسر او قارن و پسر اصفهبد شروین شهریار نام  را بنوا بیاورد  ، او قارن را به هرثمه سپرد و اصفهبد شروین شهریار را نداد ...... بضرورت شهریار را به پیش خلیفه فرستاد ، با خویشتن ببغداد برد .

عبدالله بن مالک را بطبرستان فرستاد و حکم کرد که هر چه زیادت کهستان است از اصفهبد شروین و وندادهرمزد باز گیرد ، بعد یک سال خلیفه از بغداد بعزم خراسان به ری رسید ، رنجور شد ، شهریار و قارن را پیش پدران فرستاد و او بطوس رفت و فرمان یافت ( مرد ) .( ص191-198) .