مسلمان شدن مردم شمال ایران - قسمت اول

اسلام از راه مازندران به شمال ایران وارد شد و در نهایت همه شمال را در بر گرفت .

چگونگی ورود اسلام به مازندران را بطور خلاصه و بدون هر قضاوتی از کتاب تاریخ طبرستان نوشته بهاءالدین محمد بن اسفندیار یاد میکنم :

چون امام حسن بن امیرالمومنین علی علیهماالسلام  بمامطیر ( بابل کنونی) رسید و مالک اشتر نخعی و سپاه عرب با او بودند بعهد خلافت عمر ، ....... آن موضع که مامطیر است بچشم امام حسن بن علی علیهماالسلام دلگشای و نزه آمد ، آبگیرها و مرغان و شکوفه ها و ارتفاع بقعه و نزدیک بساحل دریا دید " ( ص 73)

" از جانب عراق لشگر عمر با امام حسن بن علی علیهما السلام و عبدالله بن عمر الخطاب و حذیفه الیمانی و فثم بن عباس با مالک اشترنخعی بآمل آمدند " (ص 155) .

" در این وقت خلافت بامیرالمومنین علی علیه السلام رسیده بود ، قومی بودند که ایشان را بنو ناجیه گفتند ، بنصرانیان پیوستند و ترسا شده ، امیرالمومنین بر ایشان تاختند ، جمله را بغارت بیاورد و زنان و فرزندان بمن یزید برداشت و تا مسلمانان ببندگی بخرند ، مصقله بن هبیره الشیبانی بصدهزار درهم بخرید و آزاد کرد . سی هزار درهم برسانید ، مابقی ادا را وجه نداشت ، بگریخت و بمعاویه پیوست " ( ص 157) .

" چون امیرالمومنین علی علیه السلام بنعیم جنت پیوست او ( مصقله بن هبیره ) وقتی بطبرستان رسیده بود پیش معاویه دعوی کرد که بچهار هزار مرد طبرستان را خلاص کنم ، لشکر گرفت و مدت دو سال با فرخان کوشید ، عاقبت بطریق کجور براه کندسان او را بکشتند و گور او هنوز بر سر راه نهاده است ، عوام الناس بتقلید و جهل زیارت میکنند که صحابه رسول علیه السلام است " ( ص 157و158) .

" قطری بن الفجاء ه المازنی که رئیس شراه بود و از فصحا و گردنکشان عرب بعهد حجاج بن یوسف پناه باصفهبد کرد ، و عمر فناق و صالح مخراق با جمله سروران خوارج علیم اللعنه ، اصفهبد همه زمستان ایشان را نزل و علف و هدایا و تحف فرستاد ، چون اسبان فربه و ایشان تن آبادان شدند پیام دادند که تا بدین ما بگرود و اگر نه ولایت از تو باز گیریم و با تو حرب کنیم " (ص158) .

" حجاج بن یوسف ... ، سلیمان بن ابی الابرد الکلبی را بخواند و لشکری از شام و عراقین بدو سپرد و بطلب خوارج بطبرستان فرستاد و فرمود که قطری را اما سر او پیش من آورد ، چون سفیان به ری رسید اصفهبد فرخان بدنباوند (دماوند کنونی) لشکر برده بود و منتظر نشسته ، رسولی پیش او فرستاد که اگر من ترا به حرب قطری مدد کنم مرا چه معونت فرمایی ، سفیان نوشت هرچه مراد تو باشد ، گفت مراد من آنست که تعرض ولایت من نکنی ، برین اتفاق عهد رفت و قطری آگاه شد ، از دنباوند به سمنان رفت ، اصفهبد بدنبال بر در سمنان تاخت و او را آنجا دریافت ، مصاف دادند ، ...... اصفهبد اسب برو تاخت و سرش برداشت ، ...... و اصفهبد سرهای کشتگان با بعضی از غنیمت پیش سفیان فرستاد " (ص 161) .

" دیری بر نیامد که عبدالملک مروان بروز جزا رسید ( سال 83 شمسی) و حجاج را حجتی نماند و ولید بن عبدالملک بخلافت نشست و قتیبه خراسان و ماورای جیحون داشت و با اصفهبد یگانگی و دوستی نمود ، یزید بن مهلب خدمت سلیمان بن عبدالملک کردی ، هر وقت که قتیبه فتحی از ترکستان نبشتی او بطعنه جواب فرمودی نبشت که بشایر فتوح تو همه از آنجاست که امیرالمومنین را صحت آن معلوم نمیشود ، چرا طبرستان که روضه ایست در میان بلاد اسلام فتح نمیکنی ، و قتیبه دانست یزید بن مهلب دشمن اوست و اصفهبد دوست ، البته اختیار آزردن اصفهبد و تعرض ولایت او نکرد .

تا ولید بمنزل گذشتگان رسید و سلیمان خلافت یافت ، امارت خراسان به یزید سپرد و قتیبه را بفرمود کشت ، .......  لشکر عرب و خراسان و ماوراالنهر برداشت و بگرگان آمد پیش اصفهبد خبر رسید ، جمله اهل ولایت و حرم و اموال و چهارپای به کوهستان فرستاد و بهامون و صحرا هیچ نگذاشت تا یزید بتمیشه (شهری تاریخی در گرگان) رسید و بقهر بستد ، ...... اسیران و خزانه و حواشی و مردی چند به گرگان فرستاد و او درون آمد ، و اصفهبد فرخان به پشته های کوه ایستاده ، چندانکه او بهامون میرفت اصفهبد مقابل او بسر پشته ها میشد تا یزید مهلب بشهر ساری رسید و بسرای اصفهبد فرو آمده ، مردم ولایت بترسیدند و هرکس بطلب فرزنان شدن را از اصفهبد اجازت میخواستند ، او نیز اندیشه کرد که بگریزد و بدیلمان شود و مدد خواهد ، پسر اصفهبد پیش پدر آمد و گفت معاذالله از آنکه این اندیشه بفعل رسانی ، تو این ساعت با پادشاهی و هیبت و حشمت اگر بگریزی منهزم و مطلوب و شکسته باشی و شکوه تو در دلها نماند و نیز شاید بود دیالم از دناات همت و بی خردی بطمع مال ترا بگیرند و بخصم سپارند و با این همه جماعتی که بمردی و سپاه و ولایت کمتر از تو بودند از یزید نگریختند و مقاومت نمودند ، آن اولیتر که ثبات نمایی و معتمدان فرستی تا از گیلان و دیلمان مدد آورند ،  اصفهبد را این رای صواب تر آمد .

ببسیار مواعید قاصدان بگیل و دیلم فرستاد و ده هزار مرد پیش او آمدند و یزید بن مهلب را معلوم شد ، .... بیست هزار سوار بمصاف اصفهبد فرستاد ........ اصفهبد و اصحاب خویش به قلل کوهها شدند و بسنگ و تیر لشکر اسلام را هزیمت کردند و براهی دیگر آمده و سر باز گرفته و پانزده هزار مرد را شهید گردانیده و چند نفر از خویشان یزید هلاک شده بودند ، و همچنین بلشکرگاه یزید رسیده و خیمه ها سوخته و غارت کرده ، ..... در حال اصفهبد مسرعی بگرگان دوانید پیش نهابده صولیه که ما اصحاب یزید مهلب را کشتیم و لشکر او شکسته باید که ضریس را با آن جماعت که بگرگان اند هلاک فرماید ، و مال و چهارپای ایشان ترا بخشیدم ، نهابده چنانکه فرمان اصفهبد بود بشبیخون بسر آن جماعت آمدند و تا آخر ایشان را کشته و .... این جمله حالها چون یزید بدانست اندیشه کرد و خائف گشت ، ......... دو سال گذشت تا بدین غزو و جهاد مشغولیم ، یک بدست زمین ما را مسلم نمیشود و مردم ما بستوه آمدند ، کسی مسلمانی قبول نمی کند ، طریقی اندیش و چاره ساز که بسلامت از این ولایت بیرون شویم و مکافات اهل گرگان بدیشان رسانیم و بنوبت دیگر تدارک این کار خود فرمائیم ، ..... یزید گفت تا سیصد هزار درهم قبول کند بدهیم ما را راه دهد ..... اصفهبد از دمدمه او حسابها بر گرفت و نیز سرگردانی بسیاری دیده بودند و چاره جوی گشته ، سیصد هزار دینار یزید را پذیرفت و.... او را راه داد .

و یزید مهلب بگرگان رفت ، سوگند خورده بود آسیا بخون آن جماعت بگرداند .... آب در خون نهاده خون با آن بآسیا برد و آرد کردند و یزید از آن نان بخورد و از گرگان روی بشام نهاد " (ص 162تا164) .

"فی الجمله یزید بن مهلب از طبرستان بسلیمان نبشته بود که چندان غنائم برداشتم که قطار شتر تا بشام برسد ، آن نبشته بعمر عبداعزیز داده بود ، فرمود تا نبشته برو عرض کنند ، گفت اول چنین بود و چندین غنائم یافته بودیم اما بیرون نتوانستیم آورد ، ازو قبول نکردند و او را محبوس فرموده . و اصفهبد فرخان دیگر باره ولایت را عمارت فرمود " ( ص 165) .

وتا آخر بنوامیه ( سال 128شمسی)کسی بطبرستان نیامد .(ص 165) .

" ابومسلم را منصور بکشت( بهمن 133 شمسی ) و سنباد را به ری خبر کشتن به او برسید ، هر چه در خزانه و چهارپای زیادت بود پیش اصفهبد بودیعت فرستاد و شش هزار با هزار درهم بهدیه بخاصه او و خلع طاعت و عصیان در منصور آشکار کرد تا از بغداد خلیفه جهور بن مرار را بحرب او فرستاد ، به ری آمد و بحدود جرجینانی مصاف دادند ، جهور ظفر یافت ، چندانی را از اصحاب سنباد و ابومسلم بکشتند که تا سنه ثلثمانه (291 شمسی) آثار عظام کشتگان بدان مکان مانده بود ، و سنباد منهزم روی بطبرستان نهاد و از اصفهبد پناه جست ، خورشید پسر عم خویش طوس نام را ... باستقبال فرستاد .... چون طوس بسنباذ رسید از اسب فرو آمد و سلام کرد سنباد .... بزیر نیامد ..... طوس بر اسب نشست و فرصت یافت ، شمشیری بر پس گردن سنباد زد ، سر بینداخت ، جمله مال و متعلقانی که با با او بودند پیش اصفهبد آورد ، از این حادثه اصفهبد متاسف و نتلهف گشت ..... و این خبر بجهور مرار رسید ، پیش منصور نبشت ، جواب آمد که مال و چهارپای ابومسلم و سنباد از اصفهبد باز خواهد که از آن ماست و در این سال عبدالجبار بن عبدالرحمن ( حاکم منصوب منصور در خراسان ) بخراسان عاصی بود ، اصفهبد فیروز نام حاجبی را با سر سنباد پیش خلیفه فرستاد ، خلیفه در اکرام او مثال داد و باستمالت دل قوی گردانیده گسیل فرمود ، چون به پیش اصفهبد رسید گفت خلیفه بر سر عنایت لطفست و خدمتی که تو کردی پسندید و بموقع افتاد .

تا دگر باره پیروز را با بسیار جواهر و لطایف و طرایف طبرستان بحضرت فرستاد ، جمله قبول کردند و پیروز را باز گردانیده و بجواب نبشته که مال ابومسلم و سنباد را با دیوان فرستد .

اصفهبد اصرار نمود و گفت البته من مال ایشان ندارم و خلع طاعت و عصیان آشکارا کرد . خلیفه را باز نمودند ، مثال فرمود باستهظار ، و پسر خویش مهدی را به ری فرستاد ولایت عهد بدو  داد و گفت پسر خورشید هرمزد را بنوا ( گروگان ) بستاند ، چون اصفهبد را این تمنی کردند گفت پسر من کودکست تحمل اعبا سفر ندارد ، مهدی پیش پدر نبشت که برین مرد تکلیف نکند که کلی از دست بشود و تدارک عسر گردد .

منصور برای او تاج شهنشاهی و تشریف فرستاد ، اصفهبد خوشدل گشت و برقرار عهد اکاسره (ساسانیان) خراج طبرستان بخلیفه فرستاد :

مبلغ سیصد هزار درهم ، بعدد هر درهم چهاردانگ سیم سپید بودی

جامه سبز ابریشمین از بساط و بالش سیصد تاء

کتان رنگین نیکو سیصد لت

کوردینهای زرین و رویانی ولفورج سیصد

زعفرانی که در همه دنیا مثل آن نبود ده خروار

اناردانک سرخ ده خروار

ماهی شور ده خروار

چهل استر را این بار در کردندی و در سر هر استر غلامی ترک یا کنیزکی بنشاندی ، خلیفه منصور چون خراج طبرستان بدید طمع در ولایت کرد . و بوقت آنکه رسول باز میگشت مشافهه فرمود که اصفهبد را بگوید برای دفع عبدالجبار حشم را مدد کند و بپسر خویش مهدی که به ری نشسته بود نبشت که پیش اصفهبد فرستد و بگوید که امسال قحط و تنگی است و لشکر ما اگر بیک طریق گذرند علوفه وفا نکند ، بعضی  را براه طبرستان خواهیم فرستاد تا اصفهبد غمخوارگی نزل ایشان فرماید .

مهدی بفرمان پدر مردی را ..... از اولاد اعاجم پیش اصفهبد فرستاد برسالت این تمنی که پدر نوشته بود ........ اصفهبد در اعزاز و تشریف و تعهد مبالغت نمود و از ضرورت جواب داد ولایت از آن امیرالمومنین است و من مطیع امر .

رسول بیرون آمد و اندیشه کرد و حمیت عجمیت او را بر آن داشت که اصفهبد را معلوم کند که خلیفه با تو حیلت میکند و خانه تو بخواهد برد .......... جواب اصفهبد بشنید دانست که اراده قضا نوع دیگر است ، با خود اندیشید که دریغ این حشمت و نعمت و پادشاهی و چندین عمارت که همه پرداخته و انداخته خواهد شد ....  از آن منزل کوچ کرد ، می آمد تا به ری بمهدی رسید و اجابت اصفهبد عرض داشت .

مهدی بوالخصیب ... را براه براه زارم و شاه کوه گسیل فرمود ، و ابو فرعون بن عبدالملک را سوی گرکان فرمود درآید و بدو پیوندد ، اصفهبد ساکنان صحرا و هامون را نقل به کوهها و احکام فرموده بود تا از گذر لشکر آسیبی نبینند و ندانست که نیت ایشان قمع و قلع اوست .

تا ابوالخصیب عمر بن علاء را که وقتی بگرگان یکی را کشته بود و پناه به اصفهبد کرده و مدتها بحمایت او در آن ولایت وقوفی یافته و مسالک و معابر دانسته و باز بلشکر خلیفه پیوسته و قائد لشکر ابوالخصیب گشته بجلادت مقام یافته ، دو هزار سوار داد و بآمل تاختن فرمود ، مرزبان آمل که از قبل اصفهبد بود پیش باز آمد ، مصاف داد ، در حال بشکستند و او را کشته ، و عمر بن العلاء بآمل بنشست و منادی عدل فرمود و دعوت اسلام ، بحکم آنکه مردم از اصفهبد استهزا و استخفاف دیده بودند فوج فوج و قبیله و قبیله می آمدند و قبول اسلام کرده و املاک و اسباب خویش مسلم گردانیده تا خبر قتل عبدالجبار بدیشان رسید و از مهم خراسان فارغ شدند و وطن و مقام طبرستان ساخته ."   174تا177)

و این داستان تصرف مازندران توسط اعراب و آغاز مسلمانی مردم مازندران بود بطوریکه حتی دختران اصفهبد را به بغداد بردند و یکی را خلیفه خود به زنی برداشت و بقیه را به کسان دیگر بخشید و پسرانش را نامهای عربی گذاشتند و اصفهبد که توانسته بود در گیلان 50000 نفر را استخدام کند تا اعراب را از مازندران بیرون کند گرفتار وبا شد و سپاه از هم گسیخت و با خوردن زهر خودکشی کرد .