در لشگر تیمور کوچکترین پسر افراسیاب چلاوی بنام اسکندر شیخی حضور داشت که کینه جوی قتل پدر و سه برادرش بدست سادات بود کسانی که برای کشتن سید قوام الدین مرحوم رفته بودند ولی شکست خورده و به قتل رسیده بودند و اسکندرشیخی بعد از آواره گیهای بسیاردر نهایت به تیمور پناهنده شده بود و حالا آنقدر از ثروت و مال و منال مازندران در گوش تیمور گفته بود تا او را به این حدود کشاند .

سادات که استرآباد را از دست داده بودند و حکام تیمور در آن فرمان می راندند نقشه دیگری کشیدند و آن باز پس دادن رستمدار ( نور فعلی ) به حاکمان قبلی بود چون طوس ملک حاکم شکست خورده رستمدار هنوز اطراف رستمدار دنبال فرصت میگشت و سادات نگران همدستی او با اسکندر شیخی بودند ولی طوس ملک علیرغم باز پس گرفتن رستمدار دست از دشمنی با سادات نکشید و برای انتقام خود را به لشگر تیمور رساند .

 سادات که از همه جا نا امید شده و ناچار به جنگ یا تسلیم بودند و جنگ را انتخاب کردند و در قلعه " ماهانه سر " جای گرفتند و قلعه را نوسازی کردند و مال و خزائن خود را از شهرهای اطراف به آنجا منتقل کردند و پنهان نمودند .

در هر صورت جنگ در اول آبان ماه سال 771 شمسی در صحرای قراطغان در گرفت " سرهای دلاوران از تن جدا گشته به خاک تیره افتاد و از دمای مسلمانان آبگیرها لاله گون گشت و..... " (ص230) .

دلاوران مازندران بیش از دو ماه در برابر تیمور مقاومت کردند ولی در نهایت کار به شکست و تسلیم کشید و سادات و مردم خود را تسلیم تیمور کردند .

از آنجا که تیمور جنایتهای خود را در لوای دین انجام میداد و خود را ناجی میپنداشت وقتی سادات را به حضورش آوردند، دلیل آمدن خود را فقط برای اصلاح دین سادات دانست " من به ولایت شما جهت مال و ملک  شما نیامده ام . به سبب آن آمده ام که مذهب شما بد است حیف باشد که شما دم از سیادت زنید ، و مذهبی داشته باشید که لایق مسلمانان نباشد " ( ص233) . سادات توانستند جواب تیمور را بدهند و از نزد تیمور جان سالم بدر ببرند ولی اسکندر شیخی طلب قصاص خون پدر داشت و اگر چه ملک طوس از قصاص گذشت چون از عاقبت قتل سادات می ترسید ولی در نهایت سادات را از غیر سادات جدا کردند و مردم مازندران را به جرم کرده و نکرده " قریب به یک لحظه هزار آدمی را به قتل در آوردند و اشارت کردند که قتل عام بکنند ، مگر سادات را نکشند ، دیگر هر کرا یابند محابا نباشد ، و تالان و تاراج را دست باز ندارند و موکلان را به در قلعه فرستادند تا اموال و خزائن که باشد بیرون آرند ....... تنگه سفید ششصد هزار عدد ، تنگه سرخ دویست هزار عدد ، طلا از کارهای ساخته و از سبیکه صد و بیست هزار مثقال ، نقره سیصد خروار و ..... غرض که حضرت صاحبقران تا در آخر عمر خود همیشه اعتراف می نمود که : خزائن چندین پادشاه که به تحت تصرف اصحاب خزائن ما در آمد هیچ کدام این مقدار نبود که خزینه حکام مازندران ، چون آنچه در قلعه بود بیرون آوردند ، فرمود تا قلعه را آتش زدند و سوختند و با زمین هموار کردند  " ( ص233و234) .