حسن بن قاسم ، داعی الصغیر

اختلافات ویرانگر سادات علوی مستقر در شمال ایران از زمان قدرت رسیدن حسن بن قاسم شروع شد .

جانشین سید ناصر، سیدحسن پسر قاسم بود (حسن بن قاسم بن حسن بن علی بن عبدالرحمن شجری بن قاسم بن حسن زید بن حسن بن علی بن ابی طالب ) ، او با دعوت سید احمد امامی مذهب پسر سید ناصر مرحوم و پدر زنش در تاریخ 23 اسفند 295 خورشیدی به آمل رسید و قدرت رابه دست گرفت  و" اهل طبرستان در هیچ عهدی چنین راحت ندیده بودند ، که در عهد او عدل و انصاف او زیاده از سادات گذشته بود " ( میرظهیر 150).

 سید جعفر فرزند دیگر سید ناصرمرحوم از این انتخاب راضی نشد و " که ملک پدر ما راست چرا بدو میدهی مکن که نیک نمی بینی" ( ابن اسفندیار 276) و اختلافی عمیق بین سادات پدید آمد و 52 سال پس از ورود حسن بن زید داعی الکبیر ، سادات ملک طبرستان و گرگان را ارث پدر می پنداشتند و بر سر حکومت بر ارث پدر بر روی هم شمشیر کشیدند و سید جعفر  نزد محمد صعلوک حاکم ری رفت " و تقریر کرد که شعار و علم سیاه کند و سکه و خطبه بنام صاحب خراسان فرماید و او را مدد دهد تا طبرستان از ایشان باز ستاند " ( ابن اسفندیار 276) و بدین ترتیب با لشگر سامانیان خراسان به جنگ خانواده خود آمد و آمل را در سال 296 خورشیدی تصرف کرد وهفت ماه در آمل بود " خراجها باستقصاء و ظلم بستد و قسمتها طلبید ، مردم بعهد او برنج آمدند تا دیگر بار داعی حسن بن القاسم آمد و عدل و انصاف چنانکه عادت شده او بود فرمود و خلایق دستها برداشته بتضرع از خدای ثبات ملک و استقامت دولت او خواستند و بمصلی آمل کوشکهای رفیع فرمود و خواص و حشم او را مثال داد تا همه بجهت خویش بجوار او خانه ها و منزلها سازند و البته بشهر نزول نکنند تا سرای مسلمانان مصون ماند  " ( ابن اسفندیار 277)  سید حسن قاسم آمل  را در سال بعد (297خورشیدی ) پس گرفت و حاکمان محلی صلح کردند ولی سید احمد به ایشان حمله کرد ولی در نهایت  آرامش برقرار شد ، اینبار سید جعفر به گیلان گریخت.

از آنجا که سامانیان دچار ضعف شده بودند سید حسن ، لیلی پسر نعمان ( همان کسی باعث خلاصی ناصر مبیر از دست سید حسن قاسم شده بود ) را به نیشابور فرستاد و او نیشابور را تصرف کرد و از فرصت استفاده کرد و به طوس حمله برد ، اما در جنگ با سپاه سامانی شکست خورد و به قتل رسید .

سپاه شکست خورده وقتی به گرگان برگشتند بزرگان گیلان برای کشتن سید حسن قاسم توافق کردند ولی سید با خبر شد و آن گروه را کشت و یکی از کشته شدگان هروسندان رئیس گیلان و دائی مرداویچ پسر زیار ، مرد مقتدر آینده بود و این عمل سید حسن قاسم موجب ترس و هراس مردم شد و از این زمان اقتدار سید حسن قاسم و محبتی که بین او مردم و مخصوصا مردم گیلان بود از بین رفت .

سید حسن قاسم به آمل آمد و سید احمد در گرگان حاکم شد ولی سید جعفر در گیلان سپاه جمع کرد و با سید احمد از گرگان برعلیه دامادش اقدام کرد و هر دو بطرف آمل لشگر کشیدند ، در جنگ فرزندان ناصر کبیر  با پسر عمو پدرشان و داماد سید احمد ، سید حسن قاسم  ، فرزندان ناصر  شکست خوردند و سید حسن ده هزار درهم گرفت و جنگ تمام شد و بهمراه سید احمد ، پدر زنش  به استرآباد رفتند در حالیکه اصفهبد شروین و شهریار همراهشان بودند و سید حسن قاسم تصمیم به قتل آتها داشت ولی سید احمد آنها را با خبر کرد و اصفهبدان گریختند " و داعی از استر آباد بناکام بازگشت و بولایت ایشان رفت و بسیار خرابیها کرد ، ایشان نیز حرب پیوستند عاقبت المر فرزندان را بنوا گرفت و بازگشت " ( ابن اسفندیار 281) و سید حسن قاسم راهی گرگان شد .

با رسیدن خبر تصرف گرگان بدست سادات ، سپاه سی هزار نفری خراسان برای تصرف گرگان آمد و سیدحسن و سید احمد چون توان جنگ در خود نمی دیدند از جنگ کناره گرفتند و سید احمد دوباره با دامادش دچار اختلاف شد و نزد برادرش جعفر به گیلان رفت و سید حسن قاسم به اصفهبد محمد بن شهریار حاکم آل باوند پناهنده شد و حاکم هم او را دستگیر و به نزد نایب دیلمی  خلیفه المقتدر بالله علی پسر وهسودان  در ری فرستاد و زندانی شد ولی با قتل نماینده خلیفه از زندان فرار کرد و به گیلان آمد .

در غیاب سید حسن قاسم پسران سید ناصر سپاه جمع کردند و از فرصت آشوب در خراسان و پراکنده شدن سپاه اعزامی استفاده کردند و علاوه بر آمل ، گرگان را نیز تصرف کردند و با اتحاد خود سپاه اعزامی خراسان که مجددا آمده بودند را شکست دادند .

سید حسن قاسم بعد از فرار فورا به گیلان آمد " معتمدان به طبرستان فرستاد و مالهای مدفون و ودیعه ها که بدست مردم بامانت سپرده بود به گیلان نقل فرمود ....... و داعی مال بگیل و دیلم داد و بوعده های بسیار امیدمند گردانید تا قومی انبوه برو جمع شدند " ( ابن اسفندیار 282) و دنبال پسران سید ناصر براه افتاد و آمل و ساری و گرگان را تصرف کرد و پسران سید ناصر فرار کردند و به گیلان آمدند .

سید حسن با سید احمد پدرزنش صلح کرد و با همدیگر مدتی در گرگان ماندند  و سید جعفر برای چندمین بار به گیلان پناه برد  .

درسال 301 خورشیدی در خراسان آل سیمجور قیام کردند و و سیمجور نامی را برای تصرف گرگان فرستادند او سادات را با " شما بزرگان و عالمان خاندان رسول صلی الله علیه و آله وسلم میباشید ، مرا بحرب شما فرستادند ، از علم و زهد شما لایق آنست که خلایق را بخون ریختن نیارید و گرگان را باز گذارید و بروید " ( ابن اسفندیار 284) ، خطاب کرد ولی سادات نپذیرفتند و در کمین او افتادند و شکست خوردند ولی دوباره سپاه جمع کردند و و آل سیمجور را از گرگان بیرون کردند و سید احمد به گرگان حاکم شد و سید حسن قاسم به آمل آمد و از جمله کسانی که در جریان شکست از سیمجور جان سالم بدر برد علی بن بویه ، بنیانگذار سلسله دیالمه ، حاکم مقتدر و عمادالدوله آینده است .

از آنجا که اختلافات خانوادگی تمامی نداشت دوباره جنگهای خانوادگی از سر گرفته شد و سید احمد از گرگان و سید جعفر از گیلان سپاه جمع کردند و برای جنگ با سیدحسن قاسم به آمل حمله کردند و سید حسن را در جنگ با پدر زنش سید احمد پیروز شد ولی با رسیدن سید جعفر و اتحاد با برادرش سید احمد و بزرگان گیلان  ، ماکان  پسر کاکی ، اسفار پسر شیرویه و.. که تصمیم به دستگیری سید حسن قاسم داشتند ، سید حکومت را رها کرد و به ساری و در نهایت به کوهستان  گریخت و پسران سید ناصر کبیر  آمل را تصرف کردند .

در25 آبان ماه  سال 302 خورشیدی سید احمد از دنیا رفت و کل طبرستان به سید جعفر رسید و تلاش دوباره سید حسن قاسم هم نتیجه ای نداشت و سید جعفر " با مردم بسیار ظلم و قسمت پیش گرفتند " ( ابن اسفندیار 286) و در نهایت در 15 بهمن 303 خورشیدی از دنیا رفت .

اختلافات و جنگهای خانوادگی حکومت سادات از ابهت انداخت ، پس از مرگ سید احمد ، پسرش ابوعلی جانشین او شد ولی ماکان کاکی فرمانده سپاه گیلان که سالها برای سادات جنگیده بود و بسیاری از پیروزیهای سادات با فرماندهی او بدست آمده بود ، و از طرف سید جعفر که دختر ماکان را به زنی داشت ، حاکم گرگان بود ، توطئه چید و سید ابو علی را دستگیر و به گرگان فرستاد  نوه خود سید اسماعیل را با سپاهی به آمل آورد و حاکم گردانید و سید ابوعلی را به گرگان تبعید کرد و برادر زاده خود علی پسرحسین کاکی را به حکومت گرگان گماشت .و تقریبا از همین زمان بزرگان گیلان خود را لایق حکومت دیدند و برتری علویان صرفا به دلیل اختلافات خانوادگی سادات از بین رفت .

سید ابوعلی در مجلس شراب  حسین کاکی را  کشت و ناراضیان از ماکان کاکی  از او پشتیبانی کردند و گرگان و مازندران را گرفت ولی بد شانس بود که در بازی گوی زیر اسب افتاد و مرد و قبرش اکنون زیارتگاه است در آمل .

جانشین سید ابوعلی برادرش سید ابو جعفر بود که به کلاه بزرگ ( صاحب القلنسوه )معروف بود ، در زمان او " روز آدینه که خلایق بجامع شدند بجمله دروازه ها لشکر فرو داشت با سلاحهای تمام تا هر که بیرون می آمد از جامع می کشتند و بحدی رسید که چندتن را از اهل صلاح و ورع بمقصوره جامع بکشتند " ( ابن اسفندیار 289) با چنین وضعی مشخص است که عاقبت حکومت سید جعفر به کجا خواهد کشید .

ماکان کاکی که در کوهستانها فراری بود توانست 500 نفر را دور خودش جمع کند و با همین تعداد کم و با دانستن تنفر مردم آمل از سید ابو جعفر به جنگ او آمد و مردم آمل آنچنان آمده پیوستن به ماکان بودند که نظم و تدبیر جنگی را از یاد بردند و سپاه 1200 نفری ابو جعفر قتل و عام براه انداخت که وزیرش " ابوالحسن وزیر چندان مال از مردم آمل حاصل کرد که اندازه نبود " ( ابن اسفندیار 290) .

کار از دست سادات خارج شده بود چون بلافاصله اسفار پسر شیرویه گرگان و ساری را تصرف کرد و ماکان با جذب سپاهی بیشتر مجددا به طرف آمل آمد و ابو جعفر با رفتاری که با مردم داشت هیچ پشتیبانی نداشت و فرار کرد و به کوهستان رفت و ماکان دوباره سید حسن قاسم را که مردم خاطرات خوبی از او داشتند را به آمل آورد .

در سال 305 خورشیدی دو اتفاق بزرگ برای مردم گیلان افتاد و بزرگترین اشتباه را خلیفه المقتدربالله مرتکب شد که به ابن ابی الساج فرمانده فرمانده سپاه آذربایجان دستور داد تا برای جنگ با قرمطیان به بحرین برود و علیرغم هشدارهای ابن ابی الساج که اگر سپاه خلیفه از قزوین و آذربایجان برود مردم گیل و دیلم هیچ مانعی برای تصرف ایران نخواهند داشت ولی خلیفه نپذیرفت و بر دستور خود اصرار کرد .

مردم گیل و دیلم که 300 سال در حسرت چنین روزی بودند درگیریهای بچه گانه سادات را رها کردند و سه فرمانده قدرتمند و ماجرا جو بنام مرادویچ پسر زیار ، اسفار پسر شیرویه و ماکان پسر کاکی خود را برای بدست گرفتن قدرت آماده کردند .

در همین سال نصر بن احمد سامانی با سی هزار نفر برای تصرف عراق و طبرستان حرکت کرد و در اولین مرحله به کوهستانهای مازندران رسید اما در کوهستان راهها را برو بستند و در محاصره افتاد و " چنانکه از هیچ وجه بیرون نتوانست شد و علف برو تنگ گشت ، پیش داعی رسول فرستاد که مرا از اینجا بهر مراد که شما راست خلاص دهید ....... و مصالحه رفت بآن شرط که بیست هزار دینار بداعی فرستد تا او راه گشایند که به خراسان شود "( ابن اسفندیار 290).

فرماندهان گیلانی دلیلی برای فرمان بردن از سادات که خود درگیر اختلافات داخلی بودند نداشتند ، ماکان سید ابو جعفر را از آمل راند و سید به کوهستان پناه برد و اسفار با جمع آوری سپاه به جنگ ماکان آمد و این یعنی جنگ قدرت به مردم بومی رسیده بود و سادات آرام آرام در حال کنار گذاشته شدن بودند .

در جنگ بین اسفار و ماکان ، ماکان پیروز شد ولی به اندازه کافی نزد مردم مقبولیت نداشت دوباره بدنبال سید حسن قاسم فرستاد و او را به آمل آورد و با آمدن سید حسن قاسم دوباره مردم دور او جمع شدند و ماکان از موقعیت استفاده کرد و به ری لشگر کشید و ری را  از سامانیان گرفت و این زمانی بود که اسفار و مرداویچ از گیلان رفته و به سپاه سامانی پیوسته بودند و طبعا هر دو بدنبال سپاهی قویتر برای اجرای اهداف خود بودند و حالا موقعیتی یافتند تا بنام سامانیان به طبرستان حمله کنند و رقیبان دیروز را نابود کنند

 ماکان در ری ماند و سید حسن قاسم  به آمل آمد و نتوانست سپاه لازم را فراهم کند و مردم از جنگهای پایان ناپذیر سادات خسته شده بودند  سپاه خراسان  به فرماندهی اسفار پسر شیرویه و مرداویچ پسر زیار که در آینده پادشاهی مقتدر شد به جنگ سید حسن آمد  .

مرداویچ کینه قتل دائیش در گرگان بدست سید حسن را داشت " و او را دریافت زوبینی بر پشت زد ، مرده از اسب در افتاد ........ و یکی دیگر از فرزندان عقیل بن ابی طالب را بکشتند  "(ابن اسفندیار 292) و بدین ترتیب سید حسن قاسم در سال 310 خورشیدی کشته شد .

اسفار به ری لشگر کشید و ماکان را شکست داد و ماکان به گیلان گریخت و اسفار به طبرستان آمد و سید ابو جعفر و بسیاری از سادات را دستگیر کرد و به بخارا فرستاد و آنها تا سال 309 خورشیدی در زندان بودند .

ماکان دوباره در گیلان سپاه فراهم کرد اما کار به جنگ با اسفار نکشید و اسفار آمل را به او داد به شرطی که آرام گیرد و به مناطق دیگر حمله نکند و خود برای سرکوب واکوشی ترک ، دست نشانده خودش راهی ری شد و اکوشی به قم گریخت و مرداویچ برای دستگیری او تا قم رفت ولی موفق نشد .

خلیفه المقتدر بالله که به اشتباه خود پی برده بود سپاهی را به فرماندهی پسر خاله خود هارون بن غریب برای باز پس گیری ری فرستاد که اسفار سپاه خلیفه را شکست داد و ماکان از موقعیت جنگ اسفار و خلیفه استفاده کرد و تمام مازندران و گرگان را تصرف کرد و حسن فیروزان را به جای خود گذاشت و به طرف نیشابور رفت و مدتها در خراسان میجنگید ولی حسن فیروزان از غیبت ماکان سود برد و خود به پادشاهی نشست و برای جذب سادات با سید اسماعیل نوه ماکان بیعت کرد ولی مادر سید ابو جعفر زندانی در بخارا توطئه کرد و سید اسماعیل را مسموم کرد و کشت و مردم هم حسن فیروزان را از آمل بیرون کردند .

چون مردم قزوین عامل اسفار را کشتند او از ری به قزوین آمد " بسیاری اهل قزوین را بدین خیانت بکشت چنانکه مردم خانه ها باز گذاشتند و باطراف جهان پراگنده شدند ، بازارها و خانه های قزوین را آتش در فرمود زد و با هیچ آفریده در آن ولایت یک رشته نگذاشت " ( ابن اسفندیار 294) .با این جنایات اسفار بین او و مرداویچ اختلاف افتاد و مرداویچ از او جدا شد و به زنجان رفت و سپاهی فراهم کرد و به قزوین حمله کرد ، اسفار فرار کرد و درنهایت به طبس رسید ولی ماکان که در خراسان بود به او حمله کرد و دوباره گریخت  " اسفار را بطالقان یافتند بگرفتند و همانجا گردن زده ...  " ( ابن اسفندیار 294) و این جریان در سال 310خورشیدی بود .

بعد از قتل اسفار ماکان از خراسان به طبرستان آمد و با مرداویچ صلح کرد و به گرگان رفتند ، مرداویچ به گیلان فرستاد تا سید ابو جعفر را که از زندان بخارا آزاد شده بود را به ری آوردند ولی مرداویچ خواست دوباره راهی مازندران شود و سید ابو جعفر را به لاریجان فرستاد ولی " ماکان براه دلاوه رود پیش آمد و ناصر را بزد و بسیار خلق را بکشت " ( ابن اسفندیار 295) و بدین ترتیب ماکان به انتقام قتل نوه اش سید اسماعیل ، سید ابو جعفر را کشت و " مرداویچ از دنباوند باز گردید ، به ری شد و پسران بویه در این تاریخ ملک پارس و کرمان گرفته بودند و بر آن حدود مستولی شده ، او باصفهان شد تا تدارک آن مصالح کند روزی بگرمابه در شد ، او را پاره پاره کردند " ( ابن اسفندیار 295) و این جریان در سال 314خورشیدی بود  .

بطوریکه مشخص است در این زمان از سادات علوی کسی بر مسند قدرت نبود بلکه مریدان و پیروان آنها حالا خود دارای سپاه و عظمتی بودند و بدون نیاز به آنها " ملک پارس و کرمان " را گرفته بودند و در سر هوای تصرف بغداد و حکومت بر تمام ایران و عراق  و حجاز و شام را داشتند .

اختلافات خانوادگی بنیان حکومت سادات را کند و آنها از قدرت دور شدند و حرکتهای گاه و بیگاه آنها هم هیچ نتیجه ای برای بدست آوردن قدرت نداشت.

سید ابوالفضل جعفر الثایربالله ، سید ابیض

او برادر زاده ناصر کبیر بود و با قتل سید اسماعیل حکومت علویان تمام شده بود و الثایر در گیلان زندگی میکرد ، در سال 321 خورشیدی اختلافات حاکمان محلی او را به قدرت رساند و به چالوس دعوت شد و مردم را به خود جذب کرد و به آمل حمله کرد و آمل را تصرف کرد اما با حاکمان دعوت کننده اش دچار اختلاف شد و حکومت را رها کرد و کاملا مشخص است که سید گرفتار  قدرت طلبانی شد که او را ابزاری برای خود میخواستند و از خود اختیاری نداشت  ، ناچار به گیلان آمد و در روستای میانده  چابکسر امروزی ساکن شد

میر ظهیرالدین در تاریخ طبرستان نوشته است :

مقصود که سادات که در گیلان و دیلمان بودند ، با سید اتفاق کردند ، اما چون سید را غلامی بود عمیر نام و صاحب اختیار بود ، با سید عصیان کرد ، سادات و مردم گیلان از سید برگشتند ، و بر عمیر جمع شدند و خان و مان سید را و  اولاد او را تالان و تاراج کردند . چون سادات بر وجه صلاح نمی رفتند ، اعتقاد مردم در حق ایشان برگشت " ( میرظهیر 155)

سید  در روستای میانده چابکسرا دفن شد و قبرش زیارتگاه معتقدان  است